العلامة المجلسي
987
حياة القلوب ( فارسي )
نرى با مادة خواست كه جفت شود ومادة قبول نمىكرد ، پس آن نر گفت : از من امتناع مكن كه من مطلبي ندارم بغير از اينكه از ما فرزندى بهم رسد كه ذكر حق تعالى بكند ، پس مادة راضى شد ، چون خواست كه تخم بگذارد نر از آن پرسيد كه : در كجا مىخواهى تخم را بگذارى ؟ مادة گفت : مىخواهم دور شوم از راه وتخم بگذارم . نر گفت : من چنين مصلحت مىدانم كه تخم را نزديك راه بگذارى كه كسى كه تو را ببيند نداند كه تخم گذاشتهاى ، بلكه گمان كند كه براي دانه برچيدن نزديك راه آمدهاى . پس نزديك راه تخم گذاشت وبر روى آن نشست ، چون نزديك شد كه جوجه برآورد ناگاه شوكت سليمانى پيدا شد كه با لشكرش مىآيد ومرغان بر سر أو سايه افكندهاند ، پس مادة به جفت خود گفت كه : اينك سليمان با لشكرش پيدا شدند وأيمن نيستم از آنكه تخم مرا پامال كنند . نر گفت : سليمان مرد رحيمى است ، آيا نزد تو چيزى هست كه براي جوجههاى خود پنهان كرده باشى ؟ گفت : بلى ، ملخى دارم كه براي جوجههاى خود پنهان كردهام ، آيا تو چيزى دارى ؟ نر گفت : بلى ، من خرمائى دارم كه از تو پنهان كرده بودم وبراي جوجههاى خود نگاه داشتهام . مادة گفت كه : تو خرماى خود را بردار ومن ملخ خود را برمىدارم ومىرويم بر سر راه سليمان واين هديهها را به خدمت أو مىگذاريم زيرا كه أو مردى است كه هديه را دوست مىدارد . پس نر خرما را به منقار خود گرفت ومادة ملخ را به پاهاى خود گرفت وپرواز كردند وبر سر راه آن حضرت آمدند وآن حضرت بر تخت خود نشسته بود ، چون نظر مباركش بر ايشان افتاد دست راست خود را گشود تا نر بر آن نشست ودست چپ خود را گشود تا مادة بر آن نشست واز أحوال ايشان سؤال نمود ، چون أحوال خود را عرض كردند هديهء ايشان را قبول فرمود ولشكر خود را به جانب ديگر گردانيد كه ضرر به ايشان وتخم ايشان